معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

337

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

كند كه همهء اهل كنعان را بر حال وى رحم آيد و بر درد دل وى زارزار بگريند . نظم چون مرغ سحر « 1 » از غم گلزار بنالد * از غم دل ديوانهء من زار بنالد هر كس « 2 » كه به گوشش برسد نالهء زارم * بر درد من سوخته دل زار بنالد چون يوسف اين قصّه از مرد كنعانى بشنيد چندان بگريست كه طاقتش طاق گشت ، و ماه اصطبارش در محاق ، افتاد فى الحال بيفتاد و از هوش خود برفت . مرد كنعانى از آن حال ترسيد و بر شتر نشسته ، از وى مفارقت جست ، چون يوسف به هوش باز آمد . ديد كه كنعانى از نزد وى رفته دردش بر درد بيفزود ، و اندوه بر اندوه زياده گشت ، كه كنعانى از نزد وى رفته و ميسر نشد كه پيغامى يا سلامى به آن ديار ارسال نمايد . نقلست : كه آن مرد كنعانى از فحاوى « 3 » حال دانست كه اين جوان فرزند يعقوب بود و از آنجا سوار بر شتر گشته روى بكنعان نهاد نيم‌شبى بود كه بدر صومعهء يعقوب پيغمبر آمده . گفت : السلام عليك يا نبىّ اللّه خبرى دارم مىخواستم معروض عرض شريف گردانم از درون صومعه جواب داد كه ساعتى مكث كن كه وقت سحر نزديك است و وقت بيرون آمدن من آن وقت است . اكنون به خدمت و طاعت مشغولم و در اين وقت اشتغال به غير نتوان نمود ، مرد كنعانى هم آنجا مىبود تا وقت سحر يعقوب نبى بيرون آمده قصه آغاز كرد و آنچه از احوال يوسف معلوم كرده بود از فروختن وى در معرض من يزيد و خريدن عزيز به بهاى گران و اعزاز و اكرام زليخا و بعد از آن خبر پرسيدن يوسف از حال

--> ( 1 ) - الف : كز غم . ( 2 ) - د : گه‌گه . ( 3 ) - ح : فحواى حال .